یکی از مزایای مهاجرت برای من این بود که وقتی پامو گذاشتم تو یه کشور جدید که هزارها کیلومتر از سرزمین مادری فاصله داره، اوایل فرصت زیادی برای تفکر درباره ی گذشته پیدا کردم، به اشتباهاتی فکر کردم که در طول زندگی مرتکب شدم، کارهایی که باید میکردم ولی نکردم ، حرف هایی که باید میزدم ولی نزدم ، انتخاب های درست و نادرست که منجر به تغییر مسیر زندگیم شدند. بعضی وقتا فکر میکردم رشته ای که توی دانشگاه انتخاب کردم اشتباه بود، یه وقتایی هم از اینکه به اندازه ی کافی درس نخوندم که مدارک بالاتر بگیرم دلخور بودم از خودم. گاهی هم دیگران را به خاطر مسیرهای اشتباهی که رفته ام سرزنش میکردم، ولی آروم آروم پذیرفتم که باید مسوولیت کارهای خودمو قبول کنم و تنها کاری که الان میتونم بکنم اینه که بیشتر از این وقتو از دست ندم و برم دنبال آرزوهام.
به مرور یه جور خوداگاهی و خودشناسی را تجربه کردم، دیدگاهم نسبت به زندگی تغییر کرد به گونه ایکه الان که تقریبن دو سال از اومدنمون به کانادا میگذره احساس میکنم که نه دو سال بلکه ده سال بزرگ تر شدم. انگار پخته شدم، درکم از مسایل بالاتر رفته و منطقی تر از قبل با مشکلات زندگیم برخورد میکنم. احساس میکنم توی پیله ای زندانی بودم و الان دارم این پیله را میشکافم و به مرور میام بیرون، آگاه تر و با تجربه تر از قبل.
کسب این تجارب برام اسون نبوده، بارها دلم خاسته همه چی را ول کنم ، یه بلیط بخرم و برگردم، ولی باز به خودم نهیب زدم که نه ، برگشتن مساوی با نشون دادن ضعفه، چهار سال برای گرفتن کارت پی آر تحمل نکردم که بخام چند ماهه بدون گرفتن نتیجه برگردم. پس موندم و الان خدا رو شکر میکنم که بهم قدرت داد سختی ها رو تحمل کنم و بشم یه آدم دیگه که یه کم از قبلی پخته تره.
و اما کتاب..
تنهایی و اوقات فراغت بیشتر باعث شد برم سمت کتاب خوندن، کاری که بهم آرامش میده و معلوماتم و زیاد میکنه . اینجا ممکنه کتاب گرون باشه ولی شما تقریبن نیازی به خرید ندارین چون تعداد بسیار زیادی کتابخونه هست و هر کتابی که بخواین در دسترستونه. من حتا توی کتابخونه ی نزدیک خونه یه بخش فارسی زبان و چند رمان تاریخی از نویسنده های قابل پیدا کردم. تو این مدت که شروع به خوندن کردم تازه متوجه شدم که چه قدر سطح اطلاعات عمومیم نسبت به تاریخ کشورم پایین بوده، و اینکه چه قدر با خوندن کتاب های خوب از هر دستی طرز فکر و رفتار و منش آدم میتونه تغییر کنه.
نکته ای که اخیرن بهش پی بردم اینه که مدت زمان زندگی خیلی کوتاهه و چشم برهم بذاریم میگذره و میگذره. پس چرا سعی نکنم به ارزوهایی که همیشه داشتم جامه ی عمل بپوشونم به خصوص که اینجا یه محیط آزاد داره و میشه خیلی کارها رو بدون ترس و خجالت انجام داد. چه اهمیتی داره که توی شناسنامه چند سالمه، یا اینکه من همسر و دو تا بچه دارم. هیچ کدوم اینا نباید مانع پیشرفت شخصی من تو زندگی بشه، در واقع من باید خوش حال باشم و حس خوبی از زندگی داشته باشم تا بتونم روی بچه هام هم تاثیرگذار باشم واونا هم بتونن راه درست زندگی کردنو از من یاد بگیرن.وگرنه یه مادر افسرده و ناامید به چه دردی میخوره جز اینکه اونا رو از خونه فراری بده.
پس تصمیم گرفتم شاد زندگی کنم و به خودم به عنوان یک زن که لیاقت خوب زندگی کردن داره اهمیت بدم.
و میدونین راهش چیه، راهش کنار گذاشتن ترس و یه کم جرات و جسارت بیشترو حذف باورهای غلط و قدیمیه.
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نودراندازیم
برچسب: سفر به برونئی,سفر به برونئي,سفر به برونیی,راهنمای سفر به برونئی,هزینه سفر به برونئی,نحوه سفر به برونئی,سفر به کشور برونئی,سفر به اینچه برون,
نویسنده: رضا سلیمانی